تبليغاتX
نیکی مامانی
سلام. اول بگم  دلیل این وقفه طولانی یکی مشغله شغلی بود دوم اینکه دوبار نوشتم ولی پاک شد. دیگه وقت نکردم بیام.

مطلبی که تو عنوان نوشتم از کتاب همیشگی نیست نمیدونم کی گفته یه جایی خوندم ادیسون گفته ولی خودائیش هر کی گفته کاملا" درسته.نمیخوام روی این مطلب بحث کنم ولی بهش اعتقاد دارم ولی بگم متاسفانه من ادم با پشتکاری نبوده و نیستم و دوست دارم همه چی رو راحت بدست بیارم که البته تو دهه سوم زندگیم باید نگرشمو عوض کنم چون با این روش دارم کلی عقب میمونم.

خوب بریم سراغ اصل مطلب نیکی خانوم .نمیدونم چرا نیکی کلی لاغر شده خوب غذا نمیخوره ووقتی میخوره میگه دلم درد میکنه بنابراین برای پیشگیری غذا نمیخوره . بردمش دکتر ازمایش داد که باباش نمونه گرفت (اونم به روش خودش) جواب ازمایش که اومد ار بی سی ۲۰تا ۳۰ بود که حدش ۰تا۲و۳ است. یعنی عفونت خیلی شدید ادراری دکتر گفت دوباره بببرید ازمایش این دفعه هم باباش نمونه گرفت شد ۸تا ۱۰ دکتره گفت مطمئنی درست گرفتی منم گفتم نه دوباره خودم گرفتم شد ۳ بار اخر هم شد ۰ .کلی نگرانش بودم به دکترش گفتم سونو گرافی بنویس ننوشت گفت زوده . حالا نمیدونم نمونه ها غلط بود یا واقعا" عفونتی بود و رفع شده در هر صورت خیلی نگرانم چون اگه باشه سریع کلیه ومثانه رو دچار میکنه وبعدها رو میشه باید یه سونو گرافی بدم تا راحت شم.  انم از گزارشات پزشکی ول هنوز نگران لاغری و کم وزنی نیکی هستم یه دکتر دیگه میگفت هیچیش نیست و فقط چون نگرانه دل دردش عصبیه؟ 

قضیه مهد به طور کلی منتفی شد هم به خاطر فصلش هم الودگیها و هم اینکه مادر بزرگش نذاشت. قرار شد اخرای بهار یا تابستون بذلریمش مهد که از حالا جا گرفتم.

به نظر من نیکی یه بچه سه ساله  نیست بلکه یه ادم کوچولوا که همه چی رو میفهمه سرش کلاه نمیره و حواسش به همه چی هست.هفته پیش رفته بودیم تهران تولد انی کلی به بالام خوش گذشت واومدنی کلی گریید وتو خونه هم کلی گریه کرد والان هم هر روز میگه چرا منو اوردی کاش میموندیم اونجا. قراره عید قربان هم بریم.

نیکی خانوم خودش لباساشو انتخاب میکنه ومیپوشه گاهی میرم خونه میبینم کمدش بازه ولباسای روز قبلشو عوض کرده ویه چیز دیگه پوشیده. تو خرید هم اگه باهام باشه بخوام براش چیزی بخرم محاله نظرشو عوض کنه.یا همون چیزی رو که پسندیده میخوادیا کلا" از خیرش میگذره.عجیب عشق ارایش وارایشگریه وچون موهاش کوتاه دائم با شال ورسری برای خودش موی بلند درست میکنه بعد تاج لباس عروسشو میذاره سرش .خالش براش یه ست لوازم ارایش بچگونه خریده دیدم نه به لوازم ارایشش رحم میکنه نه به من نه به باباش به خاطر همین قایمش کردم .من کلا" تو خط این چیزا نبوده ونیستم نمیدونم این بچه به کی رفته؟

از کتاب خوندن هم خیلی خوشش میاد وگاهی شبا یا ظهرا که کتاب میخونم دیگه دهنم کف میکنه وخسته میشم از بس که کتاب میاره براش بخونم اکثرا" هم دعوامون میشه بعدمیخوابیم.

دو روز پیش رفته بودیم خونه دختر خاله باباسی که تازه بچش به دنیا اومده بود ظهر نیکی رو نخوابوندم وساعت ۵ رفتیم برگشتنی ساعت ۷ اینا بود که تو ماشین خوابید وهرکاریش کردم تا فرداصبح ساعت ۷ پانشد.

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در چهارشنبه چهارم آذر 1388 |
سلام ببخشید که خیلی فاصله افتاد یکی دوباری وقت کردم اومدم بنویسم بلاگفا باز نشد.همونطور که دکتر گفته بود تا جمعه حال نیکم اونطوری بود واز اونروز به بعد خوب شد. کادوهای تولدش هم تقریبا مثل سالهای قبل بود با این تفاوت که عمو ب خودش رفته بود ویه سکه ایرانیان۰/۱ برای نیکم خریده بود.  بر خلاف اصرارما خاله بنی اینام نموندن  وشنبه ای برگشتن تهران ما هم با خاله یاسی و عمو ع قرار گذاشتیم اخر هفته بریم سراب وسرعین واستارا  سر راه رفتیم سراب خونه خاله اینا اونقدر محبت واصرار کردن که دو روز موندیم اونجا سرعین نرفتیم و یه راست رفتیم استارا تو هتل جهانگردی دوتا اتاق گرفتیم  ورفتیم دریا خاله یاسی اصرار داشت که برنزه بشه وشانس ما اون دو روز هوا حسابی افتابی بود جاتون خالی کلی خوش گذشت وحال کردیم به مردجان وعمو هم بیشتر از ما خوش گذشت وبعد برگشتیم زنجان .راستی همه جمع برنزه شدن به جز خاله یاسی . راستی عمو ع هم فوق قبول شد تهران دانشگاه شاهد.

تصمیم گرفتیم نیکو بذاریم مهد کودک اولا خیلی وابسته شده ودوم اینکه خیلی دوست داره شعر بخونه هی حروف انگلیسی وفارسی رو میپرسه که این چیه اون چیه .من وباباسی  هم دوروز پیش مرخصی گرفتیم وباهم رفتیم یه مهدیرو دیدیم که میگفتن خوبه سه ستاره بود ولی خانومه گفت نمیتونین با بچه بیاین تو حتی بار اول وبعدش هم که ساختمونش سه طبقه بود وپله داشت فعلا قراره بریم یه مهد دیگه رو هم ببینیم که یکی از همکارام خیلی تعریف میکرد .هفته ای یکی دو روز یعنی نهایتا دو روز میخوایم بذاریمش .امیدوارم خوشش بیاد .البته بگم ته دلم اصلا راضی نیستم ولی احساس میکنم براش لازمه. جدیدا هم که خوابیدن شده برام مصیبت چون باید حداقل یه سه چهارتا کتاب و اونم دوسه باره بخونم تا خانم رضایت بده بخوابیم. 

همونطور که گفتم نیکی خیلی علاقه داشت ترکی یاد بگیره .خوب هم یاد گرفته .دیروز میگم نیکی یاخچیسان ؟گفت :مامان من فارسم ‌‌خوبی؟ 

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در چهارشنبه یکم مهر 1388 |
سلام سه سال پیش در چنین روزی نیکی جونم ساعت ۵/۴ صبح به دنیا اومد .تولدت مبارک عزیز دل مامان بابا  بهترین های دنیا رو برات میخوایم شاد وسلامت باشی مامانی.


 دوباره سلام دیروز مرخصی بودم ونتونستم گزارش تولدو بدم.سه شنبه ای دو سه ساعت زودتر رفتم خونه مامان اینا حدودای ساعت دو میرسیدن رفتم سر راه یه سری خریدامو که مونده بود انجام دادم وبعد رفتم خونه ساعت ۱۲ بود نیکی خونه نبود ورفته بودن خونه مادر بزرگ باباسی کارامو انجام دادم وی منتظر بودم تا نیکو بیارن که مامان اینا رسیدن از نیکی خبری نشد یه یه ساعت بعد عموش نیکی رو اورد چشاش گود افتاده بود بی حال بود وچشاش خیلی بی رمق بودن گفتن نهار هم هیچی نخورده بچم تب هم داشت بی حال خودشو انداخت بغلم وسرشو گذاشت رو شونم اومد خونه دختر خاله ها ومامان وبابا وخاله ها رو که دید یه کم سر حال شد اما زیاد طول نکشید وهی نق میزد بعدا فهمیدم مادر بزرگس صبح ساعت ۹-۱۲ پیاده راهش برده نیکی هم هیچی نخورده بود بعد هم اومدن خونه ودوباره پیاده بردتش خونه مادرش حساب کنید بی حال باشی ۴ ساعتی هم تو گرما با دهن خشک پیاده راه بری دلم کباب شد فکر کنم حسابی گرمازده شده بود در هر حال بگم که کلا" تولد تعطیل بود نیکی بی حال بود ونه چیزی خورد نه خوابیدفقط اویزون من بود من هم که مهمون داشتم وهیچ کاری نکرده بودم خاله بنی ومامان ل همه کارا رو کردن نیکی رو بردیم دکتر گفت از کسی ویروس گرفته گفتم بله جمعه ای عمو ن وخانوادش که سر ما خورده بودن اومدن علاوه بر نیکم باباسی هم مریض احوال بود دکتر گفت تا جمعه اینطوریه وجمعه حالش خوب میشه. بچم اب شده در برابر ارمی یه ذره است .تا ساعت ۹ همونطور بود به باباش گفتم برو کیکشو بیار اهنگ هم بذار بچم دار میخوابه کیکو که دید واهنگ مورد علاقشو شنید پا شد ورقصید وکمی حال اومد بالاخره  زمان گذشت رسیدیم  به کادو ها یه دسته گل عروس براش خریده بودم تو یه جعبه خوشگل گذاشتم با یه النگو که براش خریده بودیم جعبه رو که دید کلی ذوقید وهی میخواست بازش کنه دقیقا انتظار داشت کادوش همون باشه(یه جعبه خوشگل که توش یه دسته گل عروسه)...

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |
سلام فردا تولد نیکی خانومه  دخترم سه سالش تموم میشه و ماشاالله حسابی خانوم شده . پریروز ظهر هر کاری کردم نخوابید من خیلی خسته بودم گفتم پس صدا نکن من بخوابم گفت باشه مامان من نمیخوابم خودمو زدم به خواب دیدم روسری سر کرد کیفشو انداخت دستش کفشای پاشنه بلند پوشید ومثلا رفت بیرون جاتون خالی رفت میکروفونشو پیدا کرد واومد تو اتاق ومن هم که مثلا خوابم شروع کرد به شعر خوندن اونم اهنگای ترکیه ای که من خیلی کم معنیشو میفهمیدم این اهنگ خوندن دوساعتی ادامه داشت اخر دلم سوخت گفتم مامان دهنت خسته نشد؟ نون شیرین واب اوردم که حسابی خورد. خیلی نگرانش بودم وزنش ۱۲ کیلوست  ومدتی بود غذا نمیخورد بردمش دکتر گفتم دلش درد میگیره غذا میخوره به خاطر همین غذا نمیخوره ناخن هم میخوره دکتره که یه اقای پیریه یه نگاه به من کرد وگفت خانم بچتون هیچیش نیست نه اهنش کمه نه مشکل دیگه ای داره خیلی هم با هوشه ولی این شمایی که مشکل داری هی بچه رو به خودت چسبوندی واون هی نگرانه که بری چطوری کار میکنی؟ یه کم دعواش کن بذار به خودش متکی باشه وکلی از این حرفا که کاملا درست بود ودکتره کلی دعوام کرد از اون روز که اومدین خوب غذا میخوره و من هم سعی میکنم کمتر بهش بچسبم احساس میکنم خیلی بهتر شده .فردا قراره مامان بابا و خاله ها بیان که البته اومدن خاله بنی در شک وابهام بسکه این خواهر من از مسافرت بدش میاد .کاش بیان خیلی خوب میشه وبه دخترا خوش میگذره . دیروز رفتیم کیک انتخاب کردیم شکل گیتاره گیرداده بود من کیک میخوام شکل دستکش که بشه دستکشرو پوشید! هروقت میبینه من دستکش پوشیدم اخم میکنه میاد منو میزنه میگه بغلم کن و گریش میگیره چرا؟ نمیدونم فقط در مورد من اینطوریه!هرکس دیگه بپوشه کلی کیف میکنه. جمعه ای نهار مهمون مامان پ بودیم جاری جان اینام بودن ارشی اب خورد استکانشو غل دادروزمین نیکی هم یاد گرفت گفتم کار بدیه نکن مامان میشکنه ها گفت نه مامان رو فرش نمیشکنه!
نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 |
سلام اول از همه از نیکی جونم معذرت میخوام چون این وبلاگ مال اونه ومن مدت زیادیه که به دلایل مختلف نتونستم  بنویسم خداییش با اینکه مطالب زیادی برای نوشتن داشتم ودارم نوشتنم نمیومد.   بگذریم تو این مدتی که ننوشتم جریانات زیادی بر من ونیکی گذشت تولد ارمیتا (که نرفتیم  ۲۲ فروردین)  تولد خاله ها ومامانی که همه تو اردیبهشته  سفرمون به بانه با خاله یاسی وعمو علی ومامان باباش ومامانی بابایی نیکی ومن وباباسی  مکه رفتن مامانی ل . ورفت واومد های مداوم ما رو هم به تهران بیارید روی این جریانات. خداییش تو بانه قیمت پوشاک ولوازم برقی ولوازم آشپز خونه خیلی ارزونه تقریبا ۸۰ درصد اونایی که اومده بودن همه با یه تلوزیون ال سی دی ویه کولرگازی بر میگشتن ولی راهش خیلی دوره اونم برای من با یه بچه تصور کنید هوا گرمه کولر ماشین خرابه مادر شوهر محترم جلو نشسته(بهانش اینه که اگه عقب بشینم حالم بد میشه) پدر شوهر محترم هم عقب نشسته پیش ما و نمیذاره شیشه ماشینو باز کنیم(اونم میگه سرم باد بخوره درد میگیره) نیکی هم که خیال خواب نداره و۷-۸ ساعت راهو اویزون منه  فکر کنید چی کشیدم تو این رفت وامد والبته نمیشدکاری کرد چون خود کرده را تدبیر نیست وپدر ومادر سی با اسرار من اومدن این اولین باری بود که با اونا مسافرت میرفتم وصد البته که توبه کردم. از گرفتن جا وخوابیدن شب وخرخرو در حقیقت نخوابیدن هم دیگه نمیگم . حالا این همه راه کوبیدیم رفتیم وتازه رسیدیم که مامان پ میگه من باید ح رو ببینم ح کیه؟ پسر خاله مردجان که تو بانه سربازه بیچاره سی خسته مارو گذاشته ورفته دنبال ح .نمیدونم مامانش چطور ادمیه یعنی نمیشد فردا اونو ببینه یا اصلا نبینه؟ واجب بود سی بیچارمو بفرسته بگذریم فکر کنم تا آخرش گرفتید که این سفر برای من اصلا جالب نبود.نمیدونم مادر شوهرای همه اینطورین یا فقط مال من اینطوریه؟ ما که نیستیم به بهانه نیکی میاد خونمون وهمه چی رو از یخچال گرفته تا اتاق خواب جابجا میکنه دیگه خستم کرده وحرف تو گوشش نمیره که تو خونه ما به چیزی دست نزنه از دستش خسته شدم نمیدونم راهکاری برای خلاصی هست یا نه؟

فکر کنم دلم خیلی پر بود بعد این همه مدت اومدم همش شد گلایه .خدایا ما رو ببخش. از نیکم بگم که کلی خانوم شده خیلی تلاش میکنه ترکی یاد بگیر تا چادرشو سر میکنه مثلا با من ترکی حرف میزنه خیلی پیشرفت کرده وترکی که حرف میزنم میفهمه.هوا خیلی گرم شده چند روز پیش حوض بادیشو پر آب کردم وکلی توش اب بازی کرد .دو هفته پیش هم رفتیم تهران وکلی با انی ارمی بازی کرد ولی مدام با ارمی کلاهشون میرفت تو هم . از راه که اومدیم رسیدیم زنجان چسبید که من خودم کیفمو میبرم کمی سنگین بود از پله ها که بالا میرفت گفتم بگو خدایا کمک کن تا خدا کمکت کنه راحت ببریش یه دوسه باری گفت دید نه هنوز سنگینه گفت: خدایا بیا خودت ببر سنگینه!

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |
سلام

سلام سال نو مبارک امیدوارم سال ۸۸ سالی خوب سرشار از شادی و موفقیت برای تمام انسانها باشه ما هم اون تو .

امروز رسما" روز اول کاری سال جدیده ولی من دو روز هم قبل امروز اومدم ۹ و۱۰رو اومدم اداره چون مرخصی نداشتم . روز اول عید هم رفتیم تهران نیکی خانم هم که تا پامون رسید تهران مریض شد تب کرد وشدید سرفه میکرد شب دوم عید ساعت ۱۰ شب بردیمش بیمارستان کودکان که دکتره اونقدر بد اخلاق وعصبی بود کلی اشک بچمو در اورد واز رفتن به اونجا پشیمونمون کرد البته بد هم نشد نیکی چند شبی بود که حوصلش سر میرفت ویه چیزی رو بهانه میکرد ومیگفت بریم دکتر شب قبلش هم رفته بودیم کلینیک مرزداران ودوشب قبل هم رفتیم اورژانس بیمارستان موسوی زنجان هم دکتراش خوش اخلاق بودن وهم انکه میومدیم بیرون خوشش میو مد وکلا" خوب میشد ولی این دکتر بیمارستان کودکان یه رویی نشون داد که دیگه نیکی اسم بیرون رفتن به بهانه دکتر رو نمیاره .چند روزی تهران بودیم وبعدش جمعه ای با مامان اینا اومدیم زنجان واونا هم ۱۲ رفتن تهران .۱۳ به در هم رفتیم اطراف زنجان(سهرین) وسبزه هامون رو انداختیم تو آب وبعدش به اجبار رفتیم باغ شهر.حالا بگم جریان چهارشنبه سوری رو: روز سه شنبه اعلام شد که چهار شنبه سوری تو باغ شهر برگذار میشه مردجان ناراحت شد وگفت نریم ادم باید چهارشنبه سوری رو تو خونش باشه راستش منم از خدام بود که نرم ولی گفتم اولا" میگن باز این بهار کلاس اومد ونیومد اونارو هم نذاشت بیان دومنا" اگه ما نمیرفتیم مامانش اینام باید با ما میموندن وغرش میموند برای من این شد که با مردجان توافق کردیم برخلاف میلمون بریم ورفتیم هوا خیلی سرد بود کلی ترکوندیم ودیدیم بله بساط شام رو هم چیدن یه اتاق دراز شاید ۳در ۶ اینا اونجا درست کردن که همه چپیدیم توش تو یه حرکت شدیدا" ابتکاری باباش وعمو ن یه پیت رو پر ذغال کردن اوردن تو تا اتاق گرم بشه حالا اون فسقل جا یه بخاری نفتی هم داشت هی گفتم گرمه اینو ببرین بیرون نبردن درست بغل گوش من ونیکم بود نیکی هی میگفت گرممه بریم بیرون شام هم نخورد که گرممه شام خوردیم وکم کم نیک نغ زد بریم تا لباساشو بیارم نغش شد گریه وگریش هی شدید شد طوری که عصبیم کرد حالم خوش نبود وسرم درد میکرد ونیکی هم هی گریه میکرد تا بیام بیرون جاری پ نیکی رو گرفته بود وهی ناز ونوز میکرد ونمیداد عصبانیم کرد داد زدم بدش نمیبینی گریه میگنه تا بیام تو ماشین نیکی یه دفعه از هوش رفت وتا دادمش به باباسی منم از هوش رفتم حالا همه ریختن بیرون نمیذارن مردجان ماشینو در بیاره ومارو برسونه جایی کمی به هوش اومدیم ورسیدیم به کلینیک سردرد سرگیجه وحالت تهوع شدیدی داشتم دکتر گفت دود ذغال گرفته وشانس اوردید گفت فقط باید اکسیژن تنفس کنی  من ونیکم اکسیژن تنفسیدیم واومدیم خونه حالا مردجان هم میگه شما دوتا خودتونو لوس کردید وبیهوش شدید .کلی بعد مامانش اینا اومدن نگو مامانه هم مثل ماست به روی خودش نمیاره وتو راه دکتر نرفته که خوب میشم اومد خونه ای قلبم وبی هوش شد باباش اینا میگفتن شمارو دیده ترسیده چون قلبشو هم عمل کرده حالش بد شده سریع بردنش بیمارستان دکتره به مردجان گفته بود شانس اوردید سریع رسوندینش دود ذغال گرفتتش زود برو خانم بچتو هم بیار زنگ زد خونه که اینطوری گفتم نیک خوابیده منم نمام.سرم میترکید وحالم شدید بهم میخورد تا ساعت ۴ خوابم نبرد .چون مامانش قلبشو عمل کرده نگهش داشتن وتا روز عید تو بیمارستان بود وقبل عید اومد .شانس اوردیم طوریش نشد وگرنه میگفتن شما ادا در اوردید ترسید تا دکتر بیمارستان هم نگفته بود مردجان قبول نمیکرد .البته بگم همشون تا صبح سرگیجه داشتن وحیونی ارشیا تا ساعت ۴-۵ گریه کرده بود ونخوابیده بود. خدا رحم کرد ولی هیچ کدوم صداشو در نیاوردن البته بعدا" همه فهمیدن ولی واقعا" خدا رحم کرد تو تعطیلات عید یه گوسفند کشتیم .مردجان میگفت حال میمردیم هیچی ضایع بازیش بد بود همه میگفتن این ۱۳ نفر چه آدمایی بودن تو این دوران با ذغال خفه شدن!

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مامان نورای عزیز سال نوشما هم مبارک با تقدیم بهترین ارزوها از طرف من ونیکم.مامان نورا جان نمیشه یه سایت دیگه هم ایجاد کنی تا ما بتونیم بهتون سر بزنیم؟ نورای گلو ببوسید.

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در شنبه پانزدهم فروردین 1388 |
سلام نیکی ناز من ۳۱ ماهه شد مادر فدای دختر ش بشه .نیکی خانم ما خیلی هوای تهران و کرده بود دوسه هفته پیش به خاطر نیکی رفتیم تهران ویه دو شبی موندیم وقتی اومدیم خونه کلی گریه کرد تا خوابید .نیکی عادت داره تا راه میافتیم تو جاده چشاشو میبنده وخوابش میبره تا برسیم مقصد(این عادتش مثل خودمه منم اینطوری بودم)برای همین وقتی از خونه مامان اینا در میایم میخوابه وچشمشو تو خونه باز میکنه وکلی میگریه وغر میزنه تا شب بشه وبخوابه به باباسی گفتم معلومه هنوز هوای اونجارو داره تصمیم گرفتیم تو این تعطیلات من ونیکی وخاله (که باما اومده بودزنجان)با هم بریم تهران ولی من گفتم باشه چهارشنبه بریم که هم من برم اداره وهم انکه گفته بودم دو روز یکی بیاد برای خونه تکونی .این شد که چهارشنبه ای ساعت ۲ با اتوبوس رفتیم تهران باباسی اومد ومارو رسوند ترمینال نیکی هم طبق عادت خوابید ولی دم دانشگاه قزوین بیدار شد واز ذوق اتوبوس وخاله واینا نخوابید واونقدر حرف زد وصدا کرد که وقتی رسیدیم همه پایین رفتنی چپ چپ نگاهمون کردن.بالاخره باباعلی هم اومده بود دنبالمون ورفتیم خونه ونیکی خانم کلی کیف کرد روزای بعد هم به گشت وگذار وبازی با دختر خاله ها گذشت. ماشاءالله آرمی یه سر وگردن از نیکم بزرگتره ولی ای از نیکی حساب میبره گاهی که با هم بودن از ترس نیکی قایم میشد پشت مبل .نیکی هم که از النا دختر دایی باباش که یک سال از خودش کوچیکتره میترسه .دست بالای دست بسیار است جالبه نه؟

باباسی شنبه یکشنبه رو ماموریت گرفت تا بیاد دنبال ما .منم کلی خرید کردم یه کیف ویه دست کت شلوار برای خودم کفش وپیراهن برای نیکم کفش ویه جلیقه هم برای باباسی .

جمعه ای باباعلی مارو برد نمایشگاه ولی هیچی نداشت وبه نظر من که رفتن تا اونجا وتو اون شلوغی برای خرید بیخوده ولی لباس زیراش خوب بود که کلی خریدیم. نیکی هم دو دور سوار ماشین بازی شد که خیلی خوشش اومد. یکشنبه ساعت ۶ عصر راه افتادیم وسر راه عمو ب رو هم برداشتیم وشب خسته وکوفته ساعت ۵/۹ رسیدیم زنجان.نیکم هم کلی گریید وغر زد تا خوابید.

امروز رفتم ازمایشگاه که براساس طرح پایش سلامت اداره ازمایش خون بدم .اعتراف میکنم شدید دچار فوبیا وترس از آمپول شدم شب تا صبح خواب آزمایشگاه رو دیدم .باباسی روهم مجبورکردم بیاد با هم ازمایش بدیم خیلی شلوغ بود . ۵/۷ که رفتیم ۵/۹ اداره بودم. خون دادم ولی اصلا" ترس نداشت فکرش بد تره!

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |

سلام

هفته پیش مردجان دو روز رفت تهران و چهارشنبه ای اومد من هم باید پنج شنبه رو میرفتم طارم به مردجان پیشنهاد دادم با هم بریم طارم و شب رو هم تو گیلوان بمونیم که مردجان هم خیلی خوشش اومد واز پیشنهادم استقبال کرد چهارشنبه شب عمو ن اینا اومدن خونه مامانی اینا ،عمو ن میرفت هند واومده بود خداحافظی به جاری جان پیشنهاد دادیم بیاد بریم طارم خوشش اومد ولی گفت اگه بعداز ظهر برید میام چون عمو ن ساعت 3 میرفت .من هم که باید میرفتم بازدید و نمیشد دیر بمونم این شد که نیومدن ولی مامان پ باهامون اومد .راهش خیلی بده یعنی همش پیچه و معمولا" حالم خراب میشه  عیدی که رفته بودیم نیکی هم حالش بد شد ولی این دفعه خوابید ووقتی رسیدیم بیدار شد اول رفتیم کارخونه رو با مردجان دیدیم وبعدش رفتیم گیلوان معصومه دختر نگهبان اونجا هم تا مارو دید اومد با نیکی بازی کنه .هواش خیلی خوب بود مثل بهار نه برفی نه ابری تو آسمون .من نگران راه بودم که متاسفانه راهش کاملا" خشک بود وروی کوهها خیلی کم برف بود امسال خدا بهمون رحم کنه. نمیدونم طارم رفتید یا نه یه منطقه ایه بین کوهها وپر از درختای زیتون(که همیشه سبزند) خیلی قشنگه ما که از سرمای اینجا رفته بودیم باورمون نمیشد هوای اونجا اینقدر خوب باشه. جمعه ای که میومدیم هوا خیلی گرم شده بود ونیکی با لباسهای خونه تو محوطه اونجا بازی میکرد .جای مامان اینا خیلی خالی بود تا وارد محوطه اونجا شدیم نیکی یادش اومد وگفت مامان اناهیتا کو؟تو خونه هم صندلیارو نشون میداد میگفت بگو مامان ل بیاد اینجا بشینه .تلفنی با خالش حرف میزد میگفت من تو طارمم با دستش صندلی رو نشون میداد میگفت شمام بیاین اینجا با هم بشینیم .بعد که رفت بیرون وبا معصومه بازی کردکم کم  یادش رفت.باباسی طبیعت اونجارو خیلی دوست داره سه سال پیش که برای بار اول رفته بودیم شبها موقه خواب صدای شغالا میومد ولی سالهای بعد کم وکمتر شد. شب نیکی میخواست بره بیرون در خونه رو باز کردم صدای زوزه گرگ میومد زودی درو بستمو ونیکی رو به زور اوردم تو.تو نمیومد ومیخواست بره بیرون گفتم ببین صدای گرگ میاد گفت مامان گرگا منو دوست دارن(وقتی میخواد جایی بره وبگه بی خطره این لفظو به کار میبره)گفتم لازم نکرده دوست داشته باشن اونا گرگن  پیشو که نیستن ادمو میخورن یه کم فکر کرد پرید بغلم گفت پس میترسم مامان (الهی بگردم بچه ها چه زود تاثیر پذیرن!)گفتم نترس عزیزم ولی تو تاریکی بیرون نرو.عید امسال هوا تاریک شده بود با خاله یاسی بیرون بودیم وداشتیم میومدیم تو خونه دیدیم یه موجودی یه کم بزرگتر از گربه جلوی دره ویه چیزی پیدا کرده بود ومیخورد گوشای بلندی داشت مثل روباه چشای خیلی درشت(مثل چشای ایتی) وبدنی راه راه که طوسی مشکی بود .یه کمی مارو نگاه کرد وفرار کرد اول فکر کردیم شغاله ولی اونجور که مردجان شغالو توصیف کرد فکر نکنم شغال بوده باشه قیافه قشنگی داشت. جمعه بعداز نهار وسایلو جمع کردیم بر گردیم نیکی به هوای این که میریم بگردیم وبرگردیم راحت سوار ماشین شد دم در خونه بیدار شد وگریه که نمیرم خونه یا بریم تهران یا طارم  یه کم بغل عموش ودو کم بغل من گشت تا اروم شد ولی تا بخوابه هی غر میزد وبهانه میگرفت باباسی میگفت آدم دلش میگیره یه دفعه از چنین فضایی میاد خونه خیلی کم بود ولی تنوع خوبی بود.

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |

سلام. بالاخره دیشب مراسم تولد باباسی و عمو ب برگذار شد تولد عمو ب هم دو روز بعد از تولد مردجانه بنابراین برای هردوشون تولد میگیریم. دیروز صبح ساعت 7 پاشدم بیام که مردجان هم بیدار شد وگفت میری؟ گفتم بله دیرم میشه گفت مگه تو هم مرخصی نگرفتی؟ (خودش مرخصی گرفته بود)گفتم نه باید برم گفت باشه ولی دلم برات تنگ میشه.خداحافظی کردم اومدم بیرون ولی از دلم نیومد باز برگشتم تو جامو خوابیدم ساعت 8 نیکی بیدارمون کرد وزنگ زدم اداره وگفتم که نمیام.با هم صبحانه خوردیم و کلی بهمون چسبید. قرار گذاشتیم بریم بیرون وبا هم خرید کنیم . قرار بود اول بریم دفترچه کنکور بخریم وبعد میوه وکیک و....رفتیم پست مرکزی دفترچه نداشت سوار شدیم بریم یه پستخونه دیگه که دیدم باباسی داره میره یه جایی وسط شهر گفتم نرو 5 شنبه ای اونجا بودم نداشت بریم فلان جا مردجان گفت نه حتما" امروز داره اونروز نداشت دلیل نمیشه امروز هم نباشه خلاصه که من پیشنهاد دادم اگه حرف هرکی درست بود  بازنده پول کل دفترچه هارو بده! که اینجانب کل مبلغ 60 هزار تومان رو پرداخت کردم.

بعدش به منظور بهبود حال اینجانب رفتیم کوه  وکلی یخیدیم وهوایی تازه کردیم وآمدیم دنبال کیک نیکی کلی حال میکرد . تو شیرنی فروشی کلی سرو صدا میکرد ومیدویید وخوشحالی میکرد (انگار نه انگار که ماهی حداقل یکی دوبار تولد میگیریم اونم با کیک تولد) فکر کنم هرکی میدیدش میگفت طفلی بچه کیک ندیدس چقدر ذوق میکنه!

یه  مدتی بود که نیکی چسبیده بود که من میکروفون میخوام(اولین بارمن وباباش تلوزیون میدیدیم که از پایین اومد گفت من میلک فون میخوام  ما هم کلی تفکر و پرس و جو کردیم تا فهمیدیم منظورش میکروفونه!).اون موقه فکر کردم از این ارگا بخرم که میکروفون دارن که دیروز بعد کیک این امر هم محقق شد.

ساعت 3 اینا بود که اومدیم خونه مثلا" مرخصی گرفته بودم کارامو بکنم که شب مهمون میومد!نهار خوردیم وخوابیدیم وساعت 5/6 پاشدم برنجو گذاشتم سالاد درست کردم وبا نیکی ظرفارو چیدیم وباباسی هم کباب خرید عمو ن اینا و مامان پ اینا اومدن ومراسم شام خورون وچای خورون  و کیک خوران و... برگزار شد تا ساعت 12 .من ماندم وآشپزخونه پر ظرف ونا مرتب .مردجان نذاشت کسی از سر میز پا شه وهمه ظرفارو خودش جمع کرد منم نذاشتم کسی بره آشپز خونه وگفتم کاری نیست و ظرفارو هم میذارم تو ظرفشویی . شب که رفتن فقط رفتم غذا هارو جا بجا کردم واومدم که بخوابیم نیکی هم که خوابش پریده بود وتازه بازیش گرفته بودفکر کنم تا ساعت یک اینا بیدار بودیم تا خانوم خوابش برد. عمو ن نفری یه سکه ایرانیان خریده بود برای برادراش ومن هم یه ایرانیان برای عمو ب خریده بودم.عمو ب کلی حال کرد مامانشون هم براشون بلوز خریده بود.

در مورد متن بالای این صفحه فکر کنم کاملا" درسته چون من آدمیم که به هیچ وجه از خواب بعد از ظهرم نمیگذرم گاهی فکر میکنم اگه بعداز ظهرا نمیخوابیدم چقد جلو میافتادم وموفقیتهای بیشتری داشتم .البته چند روزیه دارم تلاش میکنم این عادت دیرینمو ترک کنم که تا حدی هم موفق شدم.

راستی امشب قراره بریم پاتختی  بعد از عروسی تا حالا که موفق به شرفیابی نشدیم این بار چندمه که قرار میذاریم امیدوارم امشب موفق بشیم تا کادومو  بدم وراحت شم.

تازگیها نیکی خانوم فیلم نامزدی خالشو کشف کرده وتا چشم باز میکنه میگه یاسی !فیلمشو بذار من یاسی رو میخوام وجالبتر اینکه فقط قسمت اولشو تا جایی که عموش میره آرایشگاه گلو میده به عروس نگاه میکنه وبعدش میگه مامان تموم شد یکی دیگشو بذار(یعنی بزن اول فیلم) بعد از چندین بار دیدن  میگه مامان بسه دیگه خاموش کن عموم خسته میشه اینقدر گل میبره!


دیروز رفتم خونه دیدم خونه مثل دسته گله نه ظرفی بود نه چیز اضافه ای انگار نه انگار که دیشب اشپزخونه اونقدر بهم ریخته بود. مامان پ گفت بابایی (بابا م) ظرفارو شسته گفتم چرا گذاشتید خیلی ظرف بود ! گفت منم نمیدونستم ساعت ۱۰ اومدیم دیدیم همه رو شسته منم جمعشون کردم.راستشو بخواین کلی شرمندم کردن  یادم باشه حتما" براشون گل بخرم.

بالاخره دیشب رفتیم خونه دختر عمو عروس جان خیلی خوب بود نیکم هم از ساعت ۵/۳ تا ۱۰/۷ خوابیده بود واصلا" خواب نداشت ولی اونجا از بغلم پایین نیومد وچسبیده بود به من.ساعت ۱۲ هم اومدیم خونه وخانوم شام خواست وکمی خورد. شبم بزور ساعت یک خوابید.نباید بذارم ظهرا زیاد بخوابه.


نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |

 زيباترين عکسها در تاريکترين اتاقها ظاهر مي شوند، وقتي به تاريکي در زندگي رسيدي ، بدان خدا مي خواهد تصويري زيبا از تو ظاهر کند.....

تولد باباسی

سلام این متنو تو اینترنت دیدم نمیدونم از کیه ؟ ولی خیلی خوشم اومد با اجازه نویسندش گذاشتم تا بقیه  هم ببینن. امروز تولد باباسی بالامه تصمیم داشتم بهش نگم وامشب شام مامانش اینارو با عمو ن اینا دعوت کنم اول زنگ زدم به جاری جان گفت دوشنبه ای امتحان دارم وحتی مدرسه هم نرفتم تا درس بخونم! من هم مهمونی رو  عقب انداختم.شب مامان پ تنها بود گفتم بیا با هم چایی بخوریم بنده خدا اومد وشام هم موند. من هم برای باباسی پوتین خریده بودم اوردیم وبا نیکی بهش دادیم کلی کف کرد خودش هم یادش رفته بود که تولدشه.نیکی زود گفت پس کادوی من کو؟ منم قبلا" براش رنگ انگشتی خریده بودم تا عید بدم تخم مرغ رنگ کنه اوردم دادم کلی حال کرد وعلاوه بر دفترش شلوارشو هم نقاشی کرد.دیروز با هم رفتیم ارایشگاه تا موهاشو کوتاه کنه (الهی فداش بشم چقدرم که مو داره) مثل آدم بزرگا نشستو تکون نخورد .احساس میکنم با وجود جثه کوچیکش همه چی رو میفهمه وبه عقیده من شاید در برخی موارد توجه ودرکش از ما هم بیشتره.تا موهاشو کوتاه کرد اومد پیشم وگفت خوب مامان حالا بریم عروسی! خیلی نگرانشم سرما خوردگیش کاملا" خوب نشده و 2 کیلو هم وزن کم کرده. دکترشو عوض کردم واین خانم دکتره گفت نگران نباش درست میشه ویه شربت تقویتی داد که هنوز باباسی نخریده ببینم چیه.تو اداره شدیدا" ژست درس خوندن گرفتم و همه فکر میکنن به قصد شاگرد اولی درس میخونم ولی فقط به قول مرد جان دانش جمعم واز درس خوندن خبری نیست .ای خدا چی میشد یک دهم دختر عمه جاری جان اراده داشتم؟

صبح  نیکی هم با من پا شد ونگذاشت بیام اداره مردجان رفت ومن موندم با نیکم با هم صبحانه خوردیم وساعت ۱۵/۸ گفت میرم پایین پرسید تو میری مامان گفتم نمیدونم ؟ نه! گفت نه برو ادارت . اولین باریه که اجازه میده من بدون اون جایی برم چطور شد؟ نمیدونم!

چند روز پیش من تو آشپزخونه بودم و نیکی داشت برای خودش آواز میخوند ،میگفت ...l m n o p…!

نوشته شده توسط بهار مامان نیکی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 |